تبليغاتX
سناتور فرهان

سناتور فرهان

 سلام

دوست عزیز اگه بخوای حساب کنی همه عمر ما وقت تلف کنیه !!!!!

ولی من خوشحالم که توی همچین حرکتی دوستای واقعی خودمو شناختم !!

برای شما هم دعا میکنم

......

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.

در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند.

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.

ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.ایکاش با درس گرفتن از گذشتگان ما هم کمی شادمانی را به هر بهانه ای که شده به زندگی خود راه دهیم و شاد زندگی کنیم و شاد زیستن را بیاموزیم. به امید آن روز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ایرانی باشیم!!

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."
اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!
شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات
Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!

همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!

اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند،
اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد
Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.

چند سالي ست حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.

اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.

شايد هنوز دير نشده باشد

كه روز عشق را از 25 بهمن

 (Valentine)

به 29 بهمن

(سپندار مزگان ايرانيان باستان)

منتقل كنيم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

شعرای  من  مخاطب  خاصی  نداره و  برای  همه  مردمه.

 

 

من  عاشق  مردمم  عاشق  همه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

چند بيت از مثنوي معنوي مولوي به عنوان تبرک درج ميشود:

 

يـار  مـرا , غار مـرا , عشق  جگر  خـوار  مـرا                          يـار تـوئي , غار تـوئي ,    خواجه نگهدار مـرا

نوح تـوئي , روح تـوئي ,  فاتح و مفتوح تـوئي                        سينه   مشروح  تـوي   ,   بر  در  اسرار  مـرا

نـور تـوئي , سـور تـوئي , دولت منصور تـوئي                        مرغ کــه طور تـوئي  ,    خسته به منقار مـرا

قطره توئي , بحر توئي , لطف توئي , قهر تـوئي                    قند تـوئي  ,  زهر تـوئي  ,   بيش ميازار  مـرا

حجره خورشيد  تـوئي  ,  خانـه  ناهيـد   تـوئي                     روضه اوميد تـوئي  ,   راه   ده   اي  يار   مـرا

روز تـوئي , روزه تـوئي , حاصل در يـوزه تـوئي                       آب تـوئي , کوزه تـوئي , آب ده  اين بار مـرا

دانه تـوئي , دام تـوي , باده تـوئي , جام تـوئي                     پخته تـوئي , خام تـوئي , خام  بمـگذار مـرا

اين تن اگر کم تندي   , راه دلم کم زنـدي                           راه شـدي تا نبـدي ,    اين همه گفتار مـرا

*******

مرده  بدم  زنده  شدم  ،  گريه  بدم  خنده شدم                 دولت  عشق  آمد    و  من  دولت  پاينده  شدم

ديده  سيرست  مرا    ،   جان  دليرست    مرا                    زهره  شيرست  مرا   ،       زهره   تابنده  شدم

گفــت که :    ديوانه نه ،   لايق  اين  خانه     نه                  رفتم  و  ديوانه شدم    سلسله    بندنده  شدم

گفــت که : سرمست نه ، رو که از اين دست نه                  رفتم و سرمست  شدم  و  ز   طرب آکنده  شدم

گفــت که :  تو کشته نه ،  در  طرب  آغشته  نه                  پيش  رخ  زنده  کنش  کشته   و    افکنده  شدم

گفــت که : تو زير ککي ، مست خيالي و شکي                  گول شدم  ،  هول شدم ،   وز همه بر کنده شدم

گفــت که :   تو شمع شدي ، قبله اين جمع شدي              جمع نيم  ،  شمع نيم  ،     دود     پراکنده شدم

گفــت که : شيخي و سري ، پيش رو و راه بري                   شيخ  نيم  ،    پيش نيم   ،   امر  ترا  بنده شدم

گفــت که :   با بال و پري ، من پر و بالت ندهم                    در  هوس  بال  و پرش   بي  پر   و  پرکنده شدم

گفت  مرا  دولت نو   ،    راه مرو    رنجه مشو                     زانک  من  از  لطف  و  کرم سوي  تو  آينده شدم

گفت مرا عشق کهن   ،    از  بر  ما  نقل  مکن                   گفتم  آري  نکنم  ،    ساکن  و    باشنده شدم

چشمه  خورشيد توئي  ،   سايه گه  بيد    منم                 چونک  زدي بر سر من    پست و   گدازنده شدم

تابش جان يافت دلم   ،  وا شد و بشکافت دلم                   اطلس نو  بافت دلم   ،   دشمن  اين ژنده شدم

صورت جان وقت سحر ،   لاف همي زد ز بطر                      بنده و خربنده بدم  ،   شاه   و     خداونده شدم

شکر  کند   کاغذ   تو  از  شکر  بي  حد   تو                       کامد  او در  بر  من ،       با     وي   ماننده شدم

شکر  کند   خاک دژم  ،   از فلک و چرخ بخم                       کز  نظر   و   گردش   او    نور       پذيرنده  شدم

شکر کند چرخ فلک ،  از ملک و ملک و ملک                       کز کرم  و  بخشش  او  روشن   و  بخشنده شدم

شکر  کند  عارف  حق  کز  همه  بر  ديم سبق                   بر  زبر  هفت  طبق  ،        اختر  رخشنده شدم

زهره بدم  ماه  شدم    چرخ  دو  صد  تاه شدم                   يوسف  بودم   ز کنون     يوسف   زاينده   شدم

از توا م اي  شهره قمر ،  در  من و در خود بنگر                    کز  اثر   خنده    تو    گلشن      خندنده    شدم

باش  چو شطرنج روان  خامش و خود جمله زبان                 کز   رخ  آن  شاه  جهان  فرخ   و    فرخنده  شدم

*****

اي عاشقان , اي عاشقان من خاک را گوهر کنم                 وي مطربان    ,   وي مطربان دف شما  پر زر کنم

باز آمدم  ,  باز آمدم  ,  از پيش  آن يار آمدم                        در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم , شاد آمدم ,   از جمله   آزاد آمدم                      چندين  هزاران  سال  شد  تا من بگفتار آمدم

آنجا روم ,  آنجا روم  ,      بالا بدم    بالا روم                       بازم رهان  ,  بازم رهان   کاينجا   بزنهار آمدم

من مرغ لاهوتي بدم  ,  ديدي که ناسوتي شدم                 دامش   نديدم   ناگهان  در   وي   گرفتار آمدم

من نور پاکم اي پسر ,  نه مشت خاکم مختصر                    آخر صدف من نيستم  ,   من  در شهوار آمدم

ما را بچشم سر مبين ,  ما را بچشم سر ببين                   آنجا بيا  ,  ما را  ببين  کاينجا  سبکسار آمدم

از چار  مادر  برترم    وز  هفت  آبا  نيز هم                         من  گوهر  کاني  بدم     کاينجا   بديدار آمدم

يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست                   ورنه  ببازارم  چه  کار   ويرا   طلب کار آمدم

اي شمس تبريزي  ,   نظر در کل  عالم کي کني                 کندر  بيابان  فنا  جان  و  دل   افکار  آمدم

*****

اندک   اندک      جمع   مستان    مي رسنـــد                    اندک   اندک       مي  پرستان   مي رسنـــد

دلنوازان    ناز  نازان                       در ره اند                     گلعذاران             از   گلستان   مي رسنـــد

اندک   اندک       زين   جهان هست و نيست                     نيستان   رفتند   و     هستان    مي رسنـــد

جمله     دامنهاي     پر    زر      همچو     کان                    از    براي     تنگ        دستان    مي رسنـــد

لاغران     خسته       از     مرعاي       عشــق                   فربهان         و        تندرستان    مي رسنـــد

جان      پاکان     چون      شعاع       آفتــاب                      از        چنان     بالا   بپستان     مي رسنـــد

خرم    آن       باغي    که       بهر     مريــمان                    ميوه هاي     نو   ز    مستان      مي رسنـــد

اصلشان    لطفست   و  هم     واگشت    لطف                 هم   ز بستان   سوي     بستان  مي رسنـــد

*****

دل من کار تــو دارد  ,     گل  گلنار  تــو دارد                        چه  نکوبخت  درختي   که برو بار تــو دارد

چه کند چرخ فلک را ؟ چه کند عالم شک را ؟                      چو  بر آن چرخ معاني مهش  انوار تــو دارد

بخدا   ديو   ملامـت     برهد   روز     قيامت                       اگر  او مهر  تــو دارد   ,    اگر اقرار تــو دارد

بخدا حور و فرشته  ,    بدو صد نور سرشته                        نبرد سر  ,  نپرد جان  ,    اگر انکار تــو دارد

تو کيي ؟  آنک ز خاکي تو و من سازي و گويي                    نه  چنان ساختمت من که کس انکار تــو دارد

ز  بلا هاي  معظم  نخورد  غم  , نخورد غم                        دل  منصور  حلاجي   ,    که   سر دار تــو دارد

چو ملک کوفت دمامه    بنه اي عقل عمامه                        تو  مپندار  که  آن  مه   غم  دستار  تــو دارد

بمر  اي خواجه زماني  ,   مگشا هيچ دکاني                      تو  مپندار  که  روزي     همه   بازار  تــو دارد

تو   از   آن روز که زادي هدف نعمت و دادي                         نه   کليد   در   روزي      دل   طرار  تــو دارد

بن   هر  بيح  و   گياهي   خورد  رزق  الهي                       همه وسواس  و  عقيله دل   بيمار تــو دارد

طمع روزي جان کن, سوي فردوس کشان کن                     که   ز هر برگ و   نباتش شکر انبار تــو دارد

نه کدوي  سر  هر کس  مي  راوق تــو دارد                        نه هران دست که خارد گل بي خار تــو دارد

چو  کدو   پاک   بشويد   ز  کدو   باده برويد                        که  سر و سينه   پاکان   مي  از آثار تــو دارد

خمش  اي  بلبل   جانها   که  غبارست زبانها                     که  دل  و جان   سخنها       نظر يار تــو دارد

بنما  شمس   حقايق   تو   ز   تبريز   مشارق                      که مه و شمس و عطارد غم ديدار تــو دارد

******

شمس  و قمرم آمد  ,   سمع و بصرم آمد               وان   سيم  برم  آمد    وان  کان زرم آمد

مستي   سرم    آمد       نور    نظرم آمد               چيز  دگر  ار  خواهي        چيز دگرم آمد

آن  راه   زنم   آمد  ,   توبه     شکنم آمد                وان يوسف سيمين بر ,      ناگه ببرم آمد

امروز به   از دينه     ,    اي مونس ديرينه                دي مست بدان  بودم , کز وي خبرم آمد

آنکس که همي جستم , دي من بچراغ او را           امروز   چو  تنگ  گل ,     بر  رهگذرم آمد

دو  دست کمر کرد او , بگرفت مرا در بر                   زان   تاج    نکورويان    نادر    کمرم   آمد

آن باغ و بهارش بين , وان خمر خمارش بين            وان هضم و گوارش بين چون گلشکرم آمد

از  مرگ  چرا ترسم    کو آب حيات آمد                   وز  طعنه چرا ترسم     چون او سپرم آمد

امروز    سليمانم    کانگشتريم     دادي                 وان    تاج    ملوکانه    بر   فرق سرم آمد

از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم               يارب   چه سعادتها  که    زين سفرم آمد

وقتست   که مي نوشم  تا برق زند هوشم            وقتست   که بر پرم    چون بال و پرم آمد

وقتست که در تابم چون صبح درين عالم                وقتست   که بر غرم   چون شير نرم آمد

بيتي   دو    بماند   اما , بردند مرا  ,  جانا                جايي که جهان  آنجا  بس مختصرم آمد

 

نظر يادتون نرود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

 

 

 

 

 

وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم

نشد يه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم

روزا با تو بيدار ميشم شبا با تو به خواب ميرم

هيچ وقت نشد نفهميدی که بی تو دنيا ندارم

تو همه دنيای منی امروز و فردای منی

هيچ وقت نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم

ميگن چشای عاشق يه دنيا شعرو قصه ست

اما چرا عزيزم چشام لبريز غصه ست

ميگن گل شقايق نشون داغ عشق

من از نگاه داغت شدم باغ شقايق

ميگن شبا ستاره ها رابط عشقو قلبان

اما اخه ستاره ام راه نميده به چشمام

ميگن اشکای عاشق پيش خدا عزيزه

نميدونم تا کی بايد بريزه و بريزه و بریزه

وقتی شبا تو اسمون رنگه چشاتو ميبينم

دلم ميخواد بهت بگم که روزو رويا ندارم

بين تموم ادما تو عشق پاک اين دلی

تو اسمون روياهام جز تو ستاره ندارم

ميگن چشای گيرا خوب داره از اين اسيرا

بگو تا کی بايد من باشم مثل اسيرا

ميگن تو اين زمونه عشقا همه دروغه

عاشق نبوده حتما اونکه اينارو گفته

دلم پی نگاهت شد ابر پاره پاره

اما بگو عزيزم اين کارا فايده داره؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

با تو

 

سلام بر تو ای پرنده ی زیبای من تو که قلبت هم چون شقایقهای بهاری شفاف و درخشنده است

سلام بر تو عزیزترین من تو که چشمانت به به زیبایی ستارگان آسمانی است تو که لبانت خندان است اما دلت غمگین تو که سکوت کرده ای اما در سکوتت هزاران فریاد است من نیز سکوت را بر همه چیز مقدم میدانم زیرا در سکوت است که محبتها اوج  میگیرد تو که قامت افروخته و زیبایت به زیر مهر و محبت خمیده گشته و در میان خنده هایت رازی نهفته است بخند به رویم تا بیشتر زندگی را دریابم  وقتی ستارگان برایم چشمک  می زنند به یاد چشمانت می افتم .

عشق خوبم  ..... عزیزم بدان که نام زیبایت را در قلبم در این قلب پر احساس جای خواهم داد و هرگز تو را از یاد نخوام برد

 

محبوبم

 زمانی دیر یا زود در لحظه  های انتظار پایان می یابد و من در یک غروب بارانی در کنار برکه ای ارام گرمی دست تو را در دست احساس خواهم کرد زمانی دیر یا زود عاقبت در پهنه دشت شقایقها و یا در مرز شنزاری میان ساحل و دریا تو را با بوسه ای از خواب تردید بی امان بیدار خواهم کرد و انگاه در حریم باغ خوشبختی میان شاخه های سبز احساسات تو را در نزد خود احساس خواهم کرد  زمانی عاقبت گل واژهای زاده لبخند در فضای باغ چشمانت مرا با عطر خود فریاد خواهند کرد زمانی دیر یا زود در شبی پوشیده از ظلمت از حصار خویشتن تا مرز لمس دست تو پرواز خواهم کرد و من در شنزاری میان ساحل و دریا تو را با بوسه ای از خواب تردید بی امان بیدار خواهم کرد.

و انگاه چشم تو این چشم های زاده ی  لبخند حدیث عشق را باور خواهند کرد

                     زمانی عاقبت دوران تنهای من نیز  به پاین می رسد

 وقتی در کنار تو و با تو هستم از همه شادی های دنیا لبریزم وقتی از همه کس و از همه جا دلگیر می شوم و با چشمانی پر از بغض ناگفته هایم را پنهان می کنم فقط یاد نگاه توست که به من آرامش می بخشد صدایت که شادم می کند.

روزی که نگاهمان در هم آمیخت می خواستم بگویم که....اما

 

سکوت کردم.حس کردم رازم را از نگاهم خوانده باشی.دوست

 

ندارم بگویم دوستت دارم دوست دارم که درک کنی که دوستت

 

دارم تو ای محبوب من بدان که سکوت من پراز راز نهفته است...

 

برخلاف من آسمونت همیشه پرستاره است. من اینجا تو سیاهی و اسارت و انتظار دست و پا می زنم و تو اون بالا فارغ از این همه درد و رنج ، شاد و سرخوشی!! تا حالا یه پروانه رو تو مشتت گرفتی ؟ هم دلت می خواد مال خودت باشه ، هم دلت می خواد آزادش کنی ، ولی من حتی اگه بخوام هم نمی تونم تو رو تو مشتم نگهدارم چون تو دیگه منو نمی خوای. .. دل نگرونم نازنین ، پریشون از اینکه نکنه قدر تو رو اون طوری که من می دونم کسی ندونه نکنه ارزشتو ندونن و روت قیمت بذارن ، نکنه که نادیدت بگیرن (همون طور که تو منو گرفتی) نمی دونم، نمی دونم آیا کسی هست که مثل من هرشب خیالتو نوازش کنه ؟؟ شب و روز غصه تو رو بخوره؟؟ یه نفر هست که صدقه سلامتی تو رو با اشکای گاه و بی گاهش تضمین کنه ؟؟ کی برات آرزوی خوشبختی می کنه ؟؟؟ اونم مثل من بلده خوب هوای تو رو داشته باشه؟ می تونه خلوتتو پر از شادی و خوشحالی کنه؟ اونم می تونه تو رو فقط برای خودش نخواد؟ اونم به تو امید و سرخوشی و زندگی هدیه می ده؟ برات شعر و شور و شبنم عیدی می آره؟ من همیشه نگران حالتمک نازنین، عمر کوتاه من رو روزگار نخواست با تو سرکنه، ولی تو هم نخواستی همدم بی کسی هام باشی، می دونم دل تو رو مهربونی های من زده ، اما من هنوزم جز محبت سرمایه دیگه ای رو خرج دل تو نمی کنم اون هم توی دنیایی که خبری از رفاقت و صداقت و عشق نیست!! اگه از آدما خسته شدی ، اگه اون نتونست نقششو خوب بازی کنه و تنهات گذاشت هر وقت دلت از نامردمی ها گرفت ، اگه هنوزم تشنه یه آغوش گرم و پر مهری به خونه من سری بزن !!ولی وقتی بیا که هنوزم نور امیدی هست . از عمر من جز چند شب و روز زخمی چیزی باقی نمونده به انتظارم نازنین...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

 

تا حالا به اين فکر کرديد که وقتی آدم از کسی که بهش علاقه داره چند روزی بی خبر باشه يا اون مسافرت باشه و باهاش در تماس نباشيد يا شما مسافرت باشيد و نتونيد باهاش تماس بگيريد چه حالی بهتون دست می ده ؟‌

می دونيد من واقعا حس می کنم تنهای تنهام ! شايد تنها تر از کسی که تو مريخ جا مونده و حتی نميدونه کسی مثل خودش در اين عالم هست يا نه !‌ می دونيد وقتی اين حس به آدم دست می ده چه احساسی به آدم دست می ده ؟‌ .... اونقدر دلتنگ می شه که حس می کنه خودش هم وجود نداره ! اصلا وجود نداشته !

ولی وقتی که يادش ميوفته که کسی رو داره و چند روزه ازش بی خبره اين حس جای خودشو به چيز گنگی مابين ترس و خوشحالی می ده ! با خودش فکر می کنه و با شخص خودش سر يک ميز ميشينه و حرف ميزنه ! به همه چی فکر می کنه وای اگه تنهام بزاره چی ؟ نکنه ديگه دوستم نداشته باشه ؟‌ نکنه .... پس چرا لااقل بهم زنگ هم نميزنه ؟‌    تلفن گرونه ؟‌ خوب باشه ! يعنی يه تلفن کوچولو که بتونه منو از اين حال در بياره به هزينش نمی ارزه ؟‌ و بعد فکر می کنه که اون داره بهش خوش می گذره و مثل تو دقيقه ها و ثانيه ها براش اينقدر به سختی نميگذره ! نا خود آگاه لبخند می زنی ! وای چقده خوبه که اون شاده و داره از اين لحظه ها لذت می بره !  و تازه می فهمی که چقدر خوبه که کسی رو داری که اونقدر دوسش داشته باشی که تو اون لحظه های سخت حتی فکر اينکه شاده تورو شاد می کنه و می خندونه !‌

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

دلت میاد

 

گرگ!آری گرگ!آنک چنگ ودندان آخته

در شبیخون سیاهش بر سرما تاخته

غم که لختی بیرق شومش به خاک افتاده بود

بار دیگر بیرق افتاده را افراخته

قصه تکراری است گرگ میش صورت باز هم

خویشتن را در میان برگان انداخته

وین تغافل بین از این خوش باوران ساده لوح

خصم را در هیات تکراری اش نشناخته

همچنان تا خون سرخم شط شنزاران شود

دشمن خونریز من با گله بانم ساخته

مهره ی ماری است با این دد و گرنه از چه رو

هر که چوپان بوده نرد عشق با او باخته؟

حق خیل ماست آزادی ش را پرداخته

پس کجایی؟کی می آیی؟ای عزیز!آیا هنوز!

نعلمان در آتش سرخ ستم نگداخته؟

                                               

                            با مهربانی و به پاس حرمت عشق

                       سروده  حسین منزوی     

 

  

به جرم اینکه دستم بوی گل می داد

                                                 دستم را در بند کردند

                                                           می گفتند شاید گلی زیبا را چیده باشم

                                                                                                     اما هیچکس نگفت :

                                      شاید گلی زیبا را کاشته باشم...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

صداقت

         سیاهی در دو چشمانت پدیدار ولی افسوس روبه شد خریدار

 دلم عشق تو را کرده فراموش و قطره اشک خود را می کند نوش

                  

امشب تمام کوچه ها را سمت دلم جارو کشیدم 

               بعد از تو میخواهم لااقل راه غمت هموار باشد

 *****************************************

 ز هر جا بگزرد تابوت من غوغا به پا خیزد  

                    چه سنگین می رود این مرده ز بس ارزو دارد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

عشقولانه

 

آن شب را نازنين به ياد داری؟

 

آن شب را می گويم آن شب که لبت را مهيای بوسهء من کرده بودی و من مشتاق بوسه بودم. اما لبان من زخمی بود و ترک داشت و من هراسان بودم که مبادا لبانت به بوسهء من خونين شود! آن شب که آغوشم را پذيرای وجودت کرده بودم وتو چه مهربان سرت را بر سينه ام گذاشته بودی از عشق می گفتی و دستان من در آشفتگی زلف سياهت گم شده بود!
آن شب که من محروم مانده بودم از بوسه ای بر لبانت تو به گونهء من بوسه ای زدی و هنگام بوسه ، اشکی از گوشهء مژگانت بر گونه ام فرو چکيد!!! دلم را لرزاندی و چشمانم را بارانی کردی! به ياد داری برای چه گريستی آن شب؟ هرگز به من نگفتی و هراس را در دلم کاشتی!!!
هراس از جدايی ، از فراغ ، از بی تو بودن! و اکنون آن هراس به واقعيت بدل شده است.
اکنون ای نازيننم می فهمم برای چه آن شب گريستی ! و برای چه آن شب مرا بی خبر از رنج دلت رها کردی و ديگر نديدمت!!! تو به درستی نشانهء زخمی را که بر لبانم بود را دريافته بودی. تو فهميده بودی که آن زخم از چه روست ! اکنون که آن زخم التيام يافته زخم دلم چرکين شده.
ليلای من به ياد آن اشکی که بر گونه ام فروچکيد هر شب به تماشای شمايل تو از پشت رودی که بر ديدگانم جاری می شود می نشينم! و خوب دريافته ام برای چه آن شب گريستی ! تو دلنگران فراغ بودی و من چه دير دريافتم! آه چه دير ...!

 

{{در همه دير مغان نيست چو من شيدايي  

                                        خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي

دل كه آيينه صافيست غباري دارد

                                      از خدا مي طلبم صحبت روشن رايي 

ای کاش می توانستم نشان دهم،         I wish l could make you.

که تا کجا دوستت دارم.             derstand how l love you

همیشه در جستجو هستم،        l am always seeking but

اما نمیتوانم راهی بیابم...          cannot find a way….

به آن آنی در تو عاشقم،             l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم        that only have descovered

آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد،     the you_ which is beyond the

و تحسین می کند.         you of the world that is

آنی که تنها وتنها از آن من است.          admired and known by others

آنی که هرگز رنگ نمی بازد،         a you which is eapecially mine

وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم.        Which cannot ever

 

 

راز و رمز گلها

 

گل سرخ : عشق آتشين مرا بپذير
غنچه گل : براي نخستين بار قلبم بخاطر تو لرزيد
گل ميخك : قلبم را به تو تقديم مي كنم
گل شقايق : زندگيم فقط بخاطر عشق توست
گل بنفشه : هميشه بياد من باش
گل اطلسي : نمي دانم مرا دوست داري يا نه
گل محمدي : ترا از صميم قلب مي پرستم
گل شب بو : در شب مهتاب رويت را مي بوسم
گل هميشه بهار : عشق تو براي هميشه در قلب من رخنه كرده
گل داودي : از صداي دلپذير تو لذت مي برم
گل اشرفي : اين هذيه را از من بپذير
گل اقاقيا سفيد : عشق پاك ، نتيجه ازدواج و خوشبختي
گل ميمون : يك بوسه مي خواهم نه بيشتر
گل يخ : از عشق تو نا اميدم
گل لادن : گاهي از من ياد كن
گل سفيد : مي سوزم و مي سازم
گل مينا : بي وفا به دلداده خود رحم نكردي
گل كامليا : فداكاري در راه عشق خوشبختي مي آورد
گل زرد : از تو بيزارم.
گل نسترن : شهرت را بر عشق رجحان دادي
گل ساعتي : در واپسين دم زندگي ، خوشبختي تو را مي خوهم
گل پژمرده : افسوس كه بهاي عشقت را ناچيز پنداشتم
گل مريم : بپاكدامني تو درود مي فرستم
گل كوكب : چرا بيهوده قلبم را افسرده مي سازي
گل رازقي : شفا و بهبودي ترا آرزو دارم
گل لاله : تو كه دل مرا غم زده مي خواهي ، اين من و اين دل دردمند من
گل سنبل : تو به منزله باغ پر گلي هستي كه دلداگان را از تو نتيجه اي نيست
گل بيدمشك : اگر مي سوزم و خاكستر ميشوم ، گناه از بخت نا مساعد من است ، ترا مي بخشم.
گل رازيانه : هر چند در كنارم نيستي ولي گناهت در تنهايي مونس منست
گل ناز : ناز و دلبري جامه ايست كه بقامت تو دوخته اند
گل ياسمن : دستي استكه دامن دلدار مي گيرد و زباني است كه تمنا مي كند.
گل ياس : از من نخواه كه جز راستي سخن گويم ، من شيفته تو هستم.
گل چاي : بختم بيدار و طالعم ميمون است
گل هرزه : حساس و مو شكافم و بر عشق گذشته حسرت مي خورم
گل حنا : بيشتر از اين ديگر فريب ترا نمي خورم
گل شيپوري : بتو اطمينان ميدهم كه جنجال حسودان در عشق ما اثري نخواهد داشت
گل مرواريد : اين آواز حزين دلداده ايست كه براي آخرين بار سخن ميگويد
گل سوري : عزيزم با من مهربانتر از گذشته باش
گل عباسي : تو مايه اميد و سرچشمه آرزوهاي مني
گل شمعداني : عشق لازمه زندگي ست و بدون عشق نميتوان زنده بود
گل نرگس : خود را اين همه سزاوار عتاب نمي بينم ، دلم از نامهرباني هاي تو بستوه آمده است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

سر فصل عشق

                          هوالمعشوق

دل خوش عشق شما نيستم ای اهل زمين

به خدا معشوقه ي من بالايي است

دوست معمولی  هرگز نمی تواند گریه تو را ببیند.

دوست واقعی  شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود.

دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند

دوست واقعی شاید تلفن آن ها را جایی نوشته باشد.

دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد.

دوست واقعی زودتر به کمک تو می اید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند.

دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود.

دوست واقعی می پرسد که چرا نتونستی زودتر تماس بگیری؟

دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد.

دوست واقعی سعی در حل آن ها می کند.

دوست معمولی مانند یک میهمان عمل می کند و منتظر می ماند تا از او پذیرایی شود.

دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی می کند.

دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.

دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی شما محکم تر می شود.

     

یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند.          

   من دوست دارم یه دوست واقعی برای تو باشم حتی اگه هميشه روم نشه بهت بگم دوست دارم .  

 

 

تقدیم به همه دوستای خو بم و هر آن که لایق دوست داشتن است. 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

آخرين معشوق

با من بگو از عشق ای آخرین معشوق که برای رسوایی دنبال بهونم با بوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی تو شدی تعبیررویای شبونم من تو نگاه تودنیامو میبینم فردای شیرینم نازنین من چشمهای تو افسانه نیست که تمومه خوابو خیالم بود تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود شبهای تنهایی همرنگ گیسوته آغوشتو وا کن بانوی مهتابی دل واپسی هاموباخندای کم کن که توای پایان تردیدو بی تابی ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

كوچه

 

                 بنام کسی که سکوت هم فرياد می زند نام او را !‌

عزيزم  روز قلبها را به تو که همه ی قلبم رو تسخير کردی  تبريک ميگم.

 سلام !‌ سلامی به گرمی آفتاب فروزان عشق !‌ سلامی به آرامش آبی آسمان !‌سلامی به زيبايی گلهای بهار !‌سلامی به طراوت نقش باران و سلامی به پاکی غنچه های نيمه باز

و سلام ! سلام به تو عزيزترين رويای زندگی !‌ سلام به تو ای بلند سرفراز که با عشقت تکيه گاهی محکم برای من ساختی تا به زيبايی ها تکيه بدم و باران رو که هميشه پر از طراوت و برکته لمس کنم !‌


اي كه از كوچه ي افكار دلم مي گذري
چون نفس آيي و چون باد صبا در گذري

روي ماهت لب اين آب روان ناز كنان
آورد جان به لبم ! جان و دلم را نبري

مي زند بوسه به آب از طلبت باد صبا
تا رسد كام به كامش تو كه اي گل شكري !

مي شوم مست به لبهاي عطش بار زمان
تا كه آيد دم آن كز تو ببينم اثري

شاخه ها در هوست دست بر آورده به باد
گوئيا حلقه ي زلفي است كه بگشاده پري

سنگ و كوه و دل شب در هوس ديدن تو
مي كنند از طلبت عمر گران را سپري

آب مي نازد و مي تازد و با رقص عظيم
مي كشد روي تو را در بر خود چون گهري

من رها مي شوم از پيكر خود اشك فشان
تا شوم قطري آبي كه در آن مي نگري !

دی پير ميفروش که ذکرش بخير باد           گفتا شراب نوش و غم دل ببر زياد

گفتم بباد ميدهد م هم باده نام و ننگ           گفتا قبول کن سخن وهر چه باد باد

                                    اينجا كلبه عشق من است،

اين كلبه وسعتي دارد به اندازه دلم و فضايي به حجم حضورم،

آنقدر بزرگ است كه صدايم از آن سو، اين سو به گوش مي رسد كه مي گويم: سلام،

و آنقدر كوچك كه گاهي مجبور مي شوم چشمهايم را براي ديدن كرانهايش خسته كنم.

مي داني؟

اين كلبه برايم خيلي دوست داشتني است چون به اندازه همين جمله ساده و معصومانه است.

مي داني؟

من همه گمشده هايم زندگي ام را در گوشه و كنار اين كلبه جستجو مي كنم،

همه لحظات از دست رفته را مي خواهم جايي همين اطراف پيدا كنم،

شايد نشود اما من مي گويم مي شود.

مي داني؟

اين كلبه با وجود آنكه ديگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سيماني و درخشندگي شيشه اي مدتها فرا روي انسان قرار گرفته، جاني دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در كنارت. آنگونه بگويم كه اگر بداند روزي ماواي نخواهد بود، چه بسا در ساعتي و يا كمتر ديوارهايش فرو بريزد. مي داني؟

مي داني (...)؟

در دلم نامت را نجوا مي كنم و ديوار ها و پنجره نامت را در ميان چشمانم مي خوانند و با من در انتظارت مي مانند. مي داني؟ مي دانند كه من چقدر دوستت دارم. مي داني؟ مي دانند كه مي خواهم روزي دستت را بگيرم و تو را در كلبه عاشقي به تماشا بنشينم. آري تو را به تماشا مي نشينم روزي، تو را! اي همه چشمان من براي تماشا.

دوست دارم باز هم بنويسم. يادت هست؟ در دفتري بنويسم كه زمان در آن به عقب باز مي گردد. يادت هست در دفتري كه زمان در آن به عقب باز مي گردد.

گوشه اي از كلبه، دستانم را به دور زانوان حلقه كرده ام و مي گويم: دوستت دارم ، مي دانم

كه؟؟؟

دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آب دریای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند.دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت،و مهربانی را نثار می کرد.دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترین شمال با من رفت و در جنوب ترین جنوب با من بود.کسی که ...دگر کافیست ، بیا ، بیا برویم به آستانه گلهای سرخ در صحرا و مهربانی را ز قطره قطره باران ز نو بیاموزیم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

محبوبم

نه اين قدر که من تورا دوست دارم!!

 سلام به تو که با خودت عشق آوردی به زندگيم

به تو که آرزوهامو برام معنی کردی و به زندگيم جلوه بخشيدی

عزيزم با تو بودن شيرين ترين تجربه ی زندگيمه

 سلام نازنين ! سلام ای آرزوی هر نگاه ! ای گوشها در حسرت شنيدن صدايت ! ای شميم تنت را به انتظار نشسته هر نفس ! ای تصوير قاب قالی اطاقم !‌ هميشه در خيالم تو را تصوير می کشم تا تصوير ديگری در آن قاب نباشد ! سلام ٬ تا سلامت باشی تنها و تنها بهت می خوام بگم هميشه دوست داشتم ٫ دوست دارم و دوستت خواهم داشت.

  ای آرزوی هر نگاه !‌ ای زيباترين کلام بی پروا که بسان نفس بر لبم می شوی جاری !‌ درود بی پايان بر تو که کرده ای مرا آغاز !‌ تورا چون نفسهايم دوست می دارم

محبوبم:

هر وقت که به تو فکر می کنم می بينم بيشتر از همه دلم برای بزرگی و استواری چشمانت تنگ شده !‌ عظمت چشمانت رو می پرستم !‌ کاش ديوارها دوری برداشته می شد تا دوباره در آن زيبای پاک که چون عسل شيرين و چون نفس زندگی بخشه دوباره نگاه کنم !‌

برای تو می نويسم که زيباييت هميشه روبروی چشمانم فرياد ميزنه نام تورو !‌

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  | 

عاشقانه ياد من باش

 تقدیم به مهربانترین خلقت خدا

 آن روز كه بي صدا در غروب دلتنگي ام سفر كردي من كاسه اي از اشك چشمانم را بدرقه راهت كردم . آن روز كه ساك سفرت را برداشتي ،من پنهاني در جيب كوچكت گلسرخي را گذاشتم تا اگر چشمت به آن افتاد به رسم طبيعت در بهار برگردي. من هنوز منتظرم ،منتظر تا با دلي صاف و ساده وقلبي روشن برگردي و بداني محبت سرايي نداردو بداني آنجا كه دل آدم آنجاست همان جا محبت هم هست. كاش بهار به قلب من سري مي زد . كاش دستي لبريز از محبت غبار غم را از پنجره دلم مي زدود. كاش سادگي ، يكرنگي و صداقت در وجودم موج مي زد.

غم ميونه دو تا چشمونه قشنگت لونه كرده شب تو موهاي سياهت خونه كرده دو تا چشمونه سياهت مثه شبهاي منه سياهياي دو چشمت مثه غم هاي منه وقتي بغض از مژه هام پايين مياد بارون ميشه سيله غم آباديمو ويرونه كرده وقتي با من مي موني تنهاييمو باد ميبره دو تا چشمام بارونه شبونه كرده بهار از دستاي من پر زد و رفت گل يخ توي دلم جوونه كرده تو اتاقم دارم از تنهايي آتيش مي گيرم اي شكوفه توي اين زمونه كرده چي بخونم جوونيم رفته صدام رفته ديگه گل يخ توي دلم جوونه كرده كوروش يغمايي..

عشق يعني

عشق يعني ....... کسي که دلتو مي بره عشق يعني ....... بعضي وقتا اشک زياد ريختن عشق يعني ........ جز عشقت هيچي رو نبيني عشق يعني ........ اين فکر که چقدر خوبه اون تو رو بخواد عشق يعني ........ قشنگ ترين لباستو براش بپوشي عشق يعني ........ ترانه اي که اونو به يادت مي ندازه عشق يعني ....... منتظر تلفنش باشي عشق يعني ........بدون اون انگار تو بيابون سرگردوني عشق يعني ......... وقتي اونو مي بيني داغ کني و عشق يعني ........ هيچ وقت دلشو نشکني  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سناتور فرهان  |